زهرا فرشته آسماني
حكمت وزیدن باد رقصاندن شاخهها نیست، امتحان ریشههاست. امام علی عليه السلام
سلام بر همه. ببخشید که ایقدر دیر آمدم. واقعا با دو تا بچه خیلی مشکله.خدا رو شکر که توانستم روی ماه دخترم رو ببینم. محیا خانم در روز پنج شنبه ۲۴ فروردین ساعت ۱۴:۵۵ در بیمارستان بوعلی همدان با وزن ۳۳۰۰ به دنیا آمد. شنیدن صدای گریه اش تمام وجودم را غرق در شادی کرده بود. خیلی سخت بود و شیرین. وقتی صدای گریه اش را شنیدم گریه امانم را بریده بود. دست خودم نبود انگار خودم هم متولد شده بودم. خدا را شکر که سالم بود. این خبر را دکتر به من داد چون می دانست نگرانم. از لحظه تولد فرشته خانم تا یک هفته اینجا باران آمد. همه می گفتند خیلی خوش قدم است. امیدوارم عاقبت به خیر شوند دختران من. خدا رو شکر با زهرا خیلی مشکل نداریم. چون از مدتها قبل درباره آمدن عضو جدید با او صحت کرده بودم. به هرحال حسادتهای کودکانه را نمی توان نادیده گرفت اما همه چیز تحت کنترل است.فردا این فرشته کوچولو یک ماهه می شود. جانم چقدر زود گذشت. ممنون از همه کسانی که مستقیم و غیر مستقیم جویای احوال شدند.تنها چیزی که خیلی درگیرم با آن یادآوری لحظه به لحظه دورانی است که با زهرا داشتم. خدا را شکر که آن روزها تبدیل به خاطره ای با پایانی خوش شده اند.این عکس لحظه تولد محیا ی زیباست. این هم عکسی که شباهت زیادی به نظر من به زهرا دارد. با عکس سمت راست صفحه مقایسه کنید. این هم زهرا گلی و محیا گلی. قربونش برم خیلی خوش اخلاق و خوش خندس. این عکس رو دیروز گرفتم برای داییش بفرستم. فردا خدا دوباره لذت مادر بودن را به من می چشاند البته اگر عمری باشد. قرار ما با خدا فرداست. برای رسیدن فردا دل توی دلم نیست. هرچند نمی توانم امتحان روز جمعه دکترا را شرکت کنم اما به مادر شدنش می ارزد. خیلیها را در ذهن دارم که آن لحظه دعایشان کنم می گویند دعا در لحظه زایمان برآورده می شود خداکند لیاقتش را داشته باشم. اول هم برای همه کودکان بیمار. برای همه کسانی که التماس دعا دارند و نمی توانند بگویند. برای همه... شما هم مرا دعا کنید تا بتوانم قدر لحظه ای را که احتمالا دیگر تکرار نخواهد شد بدانم. به شرط حیات وقتی برگشتم عکسهای محیا گلی را تقدیم می کنم. زهرا برای فردا ثانیه شماری می کند. به امید شنیدن صدای زیبای گریه محیا التماس دعا. بنده ای خدا را گفت: اگرسرنوشت مرا تو نوشته ای پس چرا دعا کنم...؟ خدا گفت : . . . . . . . . . . . . . . شاید نوشته باشم هرچه دعا کند .......... خدا را شکر همه چیز خوب است. این گل دختر تازه هم که حسابی تکون میخوره شادی مضاعفی به زندگی ما بخشیده.زهرا هر روز میپرسه آجی کجاست؟ و من باید برایش توضیح دهم. اما انگار در باور کودکانه اش نمی گنجد که حرفهایم درست باشد. امروز این مطالب را می نویسم چون سالگرد عمل زهراست. هرچند یادآوری آن روزها شدیدا ناراحتم می کند اما دلم نمی خواهد فراموش کنم خدا چه لطفی در حق ما کرده است. دلم می خواهد هر روز یادم باشد که بوده ام و خدا چگونه به این بنده کوچک خود رحم کرده است. دیدن ع کس بیمارستان زهرا شدیدا متاثرم می کند اما گاهی نگاهش می کنم. خوب دقت می کنم و به خودم نهیب می زنم یادت باشد چه حالی داشته و چگونه بی حساب به ما بخشش داشته است این خدای مهربان. مواظب باش با او حسابگرانه رفتار نکنی. زهرا را نگاه می کنم ناخودآگاه لبخندی روی لبم می نشیند حتی وقتی نسبت به او عصبانی می شوم. انگار در چشمانش رازی است که می خواهد همیشه یادم باشد. خدایا به حق دل همه مادران همه بچه هایی که به نوعی با بیماریهای مختلف دست به گریبانند را شفای عاجل عنایت کن. این عکسها رو فقط محض یادآوری گذاشتم برای خودم و شاید............... این هم بعد از عمل یک روز بعد از ترخیص با اینکه ساعت تقریبا یک ظهر از خانه بیرون آمده ایم اما سردی هوا خودش را به ما نشان می دهد. امسال زمستان سردی است هرچند زمستان هنوز شروع نشده است. با آقای زمانیان به سمت رسالت می رویم. به رسالت که می رسیم دلم یک جوری می شود. مخصوصا وقتی سوار تاکسی می شویم یاد روزهایی می افتم که این مسیر را تا ونک می رفتیم و من گاهی تا آنجا گریه می کردم. امروز باز همان حال را دارم اما خودم را نگه می دارم. دوست ندارم اضطرابم را نشان دهم. به ونک که می رسیم پاهایم سست می شود. همیشه به سمت پایین می رفتیم اما حالا به سمت بالای میدان می رویم و من بی آنکه پایین میدان را نگاه کنم سریع راهم را کج می کنم به سمت مقصد. آدم های زیادی منتظر ماشین هستند. انگار سرما طاقت همه را گرفته. من هم دلم می خواهد زودتر به مقصد برسم اما نه برای فرار از سرما. بالاخره ماشینی جلوی پایمان ترمز می کند آقای زمانیان می گوید: بیمارستان قلب؟ راننده با سر می گوید سوار شوید. داخل ماشین نوحه ای پخش می شود. باز هم تکرار خاطرات. آن سال هم محرم بود. هر ماشینی که سوار می شدی همین حس را داشت. نمی دانم چقدر طول کشید تا به مقصد رسیدیم چون من در خاطراتم غرق بودم. وقتی به بیمارستان رسیدیم آقای زمانیان هم شروع به تعریف خاطراتش از آنجا کرد. پدرش اینجا عمل کرده بود و قطعا دیدن اینجا برای او هم خاطرات زیادی را تداعی می کرد8. تا به ساختمان اصلی برسیم باید کمی پیاده روی می کردیم. حس می کردم پاهایم توان ندارد. نه از سرما که نیرویی هم هل می داد هم مانع رفتنم می شد.سوال کردیم ما را به طبقه سوم راهنمایی کردند. وارد بخش که شدیم راهرویی بود پر از اتاق که روی هرکدام نام یک یا چند پزشک متخخصص و یا فوق تخصص نوشته شده بود. چیزی که جلب توجه می کرد حضور کودکانی با سن های مختلف بود. روبروی اتاق مورد نظر چند صندلی بود بعد از اینکه با منشی صحبت کردم و دفترچه ا م را گرفت روی یکی از صندلی ها نشستم. صدای گریه بعضی ها قطع نمی شد. یک دفعه دختری تقریبا هم سن زهرا ازجلو ما عبور کرد. چقدر لاغر بود. به صورتش نگاه کردم لبخند غمگینی زد و من طاقت نیاوردم همان لحظه اشک هایم جاری شد. سرم را پایین انداختم تا نبیند. یادزهرا افتادم. به مادرانشان که نگاه می کردم صبرعجیبی در چهره شان بود و چقدر به ظاهر آرام. پرستار آقای زمانیان را صدا کرد که برود حسابداری. وقتی تنها شدم یک لحظه حس کردم بیمارستان دی پشت در اتاق ICU نشسته ام. هرچه کردم گریه نکنم نشد. یاد روزهایی که تنها بودم. آن روزها که هیچ پزشکی امید به بهبودی زهرا نداشت. آن روزی که دکتر گفت زهرا نابینا شده و...کسانی که از کنارم رد می شدند با تعجب نگاهم می کردند. نه بچه ای همراهم بود و نه اینکه برای ملاقاتی آمده بودم. تا آقای زمانیان برگشت کلی گریه کرده بودم که باعث عصبانیتش شد. البته شاید می خواست آرامم کند. می دانم در دل خودش هم آشوب بود. تقریبا ساعت 3 صدایم زدند. داخل اتاق که رفتم خانم دکتر طبیب به همراه آقای دکتر نجفی که فکر می کنم از دانشجویان تخصص قلب اطفال بود منتظرم بودند. چه برخورد خوبی خانم دکتر داشت. یک آن همه چیز را فراموش کردم. قبل از انجام اکو سوالاتی پرسید. از بیماری زهرا و مشخصاتی درباره خودم و وضعیتم.در حین انجام اکو برای دانشجویش و البته من توضیح می داد. حس عجیبی بود. نمی دانستم چه از زبانش می شنوم. اما خوب می دانستم که خدا با ماست. کمی طول کشید تا اکوی جنین انجام شود. تمام زوایا و دریچه ها تا جایی که ممکن بود بررسی شد. با دقت و وسواس زیاد. وقتی دکتر با لبخند گفت این کوچولوی شما سالمه فقط زیادی تکون می خوره!!...... ناخودآگاه آرام صلوات فرستادم. دکتر هم خندید و دوباره گفت نگران نباش الحمدلله این سالمه و تا اینجا مشکلی نداره. این لحظه شاید حس می کردم رها شده در آسمانم. دلم می خواست همانجا دوباره گریه کنم. این بار اشک شوق. وقتی از اتاق بیرون می آمدم با لخندی که به لب داشتم آقای زمانیان فهمید که همه چیز خوب پیش رفته و خدا را شکر کرد. از بخش که بیرون می آمدیم در دلم آرزو کردم همه این بچه ها هرچه زودتر به خانه هایشان برگردند. از ساختمان خارج شدیم با اینکه به غروب نزدیک می شدیم حس می کردم خیلی گرم شده ام و بیرون گرم است. دلم می خواست ساعتها بنشینم و از این هوا لذت ببرم. اما باید به اتوبوس می رسیدیم. چون زهرا منتظر ما بود. پی نوشت: خدا را شکر که باز هم به ما لطف کرد به ما کودکی دیگر را هدیه داد. الان حدودا20 هفته داردو تا اینجا که سالم بوده.جنسیتش خیلی مهم نیست. ترجیح می دهم ندانم چون زهرا رو گفتن پسریه خدا سورپرایز کرد دخترشد. هرچند دوست دارم یه پسر هم داشته باشم اما صالح و سالم بودن در اولویت قرار دارد. تا بعد چه پیش آید باز هم خدا بزرگ است. درروزهای عاشورا و تاسوعا دلم نیامد از شادی ام بنویسم. دعا برای همه بچه های بیمار فراموش نشود. امسال اولین باری بود که زهرا جشن تولدش رو فهمیده بود. البته نه اینکه ندونه فقط روز تولدش براش جالب بود. اما امسال از چند ماه قبل همش در مورد تولد صحبت می کرد که چه کارهایی می خواد انجام بده. صبح روز تولد فرستادمش خونه مادرجونش(مادر خودم) پیش پسر دایی و دختر خاله هاش. خونه رو که تزئین کردیم ظهر بعد از نهار رفتیم آوردیمش. لحظه دیدنی بود. اولش ذوق زده نگاه می کرد اما بعدش داد می زد و می دوید.واقعا خوشحال بود. فکر می کنم خیلی بهش خوش گذشت. از اونجایی که عمه زهرا مربی جامعه القرآنه چندتا آیه رو به صورت اشاره ای یاد گرفته بود. نمایشگاه قرآن هم که افتاد بردمش غرفه کانون فرهنگی نشست با آبرنگ رنگ آمیزی کرد. خیلی خوشش اومد برای همین هر روز می گفت منو ببر کلاس قرآن. من فکر می کردم به خاطر نقاشی با آبرنگ می گه. نمی خواستم اشاره ببرم. چون تازه حرف زدنش خوب شده بود. با راهنمایی عمش قرار شد ببرم رو خوانی. اما نگران بودم که نکنه وقتی ببینه خبری از نقاشی نیست توی ذوقش بخوره. چون ساعتهای کلاس رو من نمی تونستم برم براش خصوصی گرفتم. اولین جلسه ای که رفتیم متوجه شدم که اصلا ربطی به نقاشی نداره. انگار خودش علاقه داره به یادگیری قرآن. حالا سه جلسه رفته. خیلی خوب بوده شعرهاش رو خوب می خونه و حروف رو هم خوب می شناسه. مربیش گفت یک جلسه با بچه ها بیارش ببینیم چطوره. خیلی بامزه بود. اولا که اصلا سرجاش نمی نشست. مربیشون هم با حوصله . شده بود کمک مربی. به بچه ها حروف رو نشون می داد و می گفت: بگو این چیه؟ بچه ها که توجه نمی کردن می رفت جلوشون می گفت: گوش کنید!! خیلی بهش معلمی میومد. یاد بچگی خودم افتادم که چقدر معلم بازی کردم. خلاصه چون حواس بچه ها رو پرت می کرد قرار شد همون خصوصی ببرمش. امیدوارم قرآن رو خوب یاد بگیره و بهش عمل کنه. برنامه گفتاردرمانی همچنان ادامه داره اگرچه حرف زدنش خیلی عالی شده اما برای تلفظ بعضی کلمات مشکل داره مثلا نمیدونم رو میگه ممیدونم یا ممیخوام...کلا با ترکیب میم و نون مشکل داره. مهد کودک هم قراره ببرم. تا برنامه کلاسهای خودم مشخص نشه برنامه مهد اونم مشخص نمی شه. خلاصه زهرا مهر پرکاری رو پیش رو داره. امیدوارم که هر روزش بهتر از روز قبل باشه.باز هم ما رو از دعای خودتون فراموش نکنید. درست چهار سال پیش بود. چقدر اضطراب داشتم. چقدر هیجان. انگار خودم می خواستم متولد شوم. همین امشبی بود که برای فرزندم نامه نوشتم. خیرمقدم گفتم. از خوشحالی در پوست خودم نمی گنجیدم. فکر می کردم تمام دنیا باید خبردار شوند که من فردا مادر می شوم. مادر شدنم حسی بود که نگذاشت تاصبح بخوابم. دیدن نوزادی که مال من بود و من می توانستم قدرت خدا را درآغوش بگیرم. بی آنکه بدانم چه سرنوشتی در پی دارد. همیشه کم طاقتیم آرزو می کنیم کاش فردا زودتر بیاید بعد همان روز می گوییم کاش این روز هرگز نیامده بود. حوادثی که برای ما پیش آمد اگرچه بسیار سخت و طاقت فرسا بود اما حس می کنم خدا به ما لبخند زد و من حالا بعد از چهار سال دلم برای آن لحظه هایی که هیچ کس نبود جز من و خدا تنگ می شود. حالا زهرای من در آستانه چارسالگیست. هیچ مشکلی ندارد و حرف زدنش عالی شده و تحمل شیطنت هایش گاهی سخت می شود. امروز که زهرا چهار سالش تمام می شود حس می کنم چهار هزار سال است با ماست و من به اندازه تمام لحظاتش که شاید دروغ باشد اما بیشترش را شاکر خدا بوده ام. همیشه دستان و چشمانش را می بوسم چون یقین دارم خدا بر آنها بوسه زده است. هر سال شبهای احیا که می شود بی اختیار یاد کودکان بیمار و مادرانشان می افتم و از همه می خواهم برایشان دعا کنند. گاهی بعضی دوستان نگران می شوند و فکر می کنند اتفاقی افتاده. اما من به یاد آن سالی که نخواستم از خدا درخواستی کنم که به صلاح کودکم نباشد، شب احیا خودم را به خواب زدم، این سالها برایشان خیلی دعا می کنم. خواستم از تولد زهرا بنویسم اما انگار خیلی غمگین شد. بعضی غم ها شیرینند. امیدوارم غم همه کودکان بیمار به شادی تبدیل شود و خدا هرآنچه خیر و صلاح است پیش آورد. جایی خواندم: خدايا!به من قدرتي بده تا تغيير دهم آنچه را كه مي توانم تغيير بدهم! و شهامتي، تا بپذيرم آنچه را كه نمي توانم تغيير بدهم! و دانايي و بينشي تا فرق اين دو را بدانم! آمين! دخترم تولدت مبارک و امیدوارم هرآنچه که خدا به تو عمر می دهد با برکت و عزت باشد. امروز مطلبی جایی خواندم که دیدم خالی از لطف نیست اینجا بنویسم. خودم که کلی لذت بردیم. به نقل از خبر حوزه، امام جمعه موقت
تهران،با اشاره به نقش مهم توکل بر خدا در حل مشکلات زندگی انسان اظهار
داشت: مرحوم آیت الله سید مرتضی کشمیری از عرفای به نامی است که بزرگان او
را قبول داشته و کراماتی از او نقل کرده اند؛ ایشان از وجود نازنین امام
زمان یک دعایی را شنیده و نقل میکند که حضرت به من فرمودند؛ هر وقت به
بنبست رسیدی این دعا را بخوان : «یا مَن إذا تضایقتِ الأمورُ فَتحَ لها
باباً لم تَذهَب الیه الأوهامُ صَلِّ على محمد و آل محمد و افتح لأموریَ
المتضایقةِ باباً لم یَذهَب الیه وَهمٌ یا ارحم الراحمین». حجت
الاسلام صدیقی اضافه کرد: در این دعا بر خداوند عرضه میداریم: « ای خدایی
که وقتی حلقههای بلا به هم گره میخورد و انسان را در فشار قرار میدهد ؛
در این زمان دری را به روی بندگان باز میکند که فکر و وهم بشر هم به آن
جا نمی رسید. خدایا صلوات خود را بر محمد و آل محمد نازل فرما و مرا که در
بن بست گیر کرده ام، تو خودت راهی برایم باز کن که به عقل من نمی رسد». التماس دعا باز هم من می نویسم حکایت رفتن را. رفتن به جایی که بعید می دانم کسی آرزویش را نداشته باشد. آقای زمانیان فردا صبح عازم سرزمین وحی است. با تیم پزشکی می رود برای مدت یک ماه. و من تنها باید به حالش غبطه بخورم. واقعا لیاقتش را دارد. امیدوارم نصیب همه آرزومندان شود. مشکل من با زهراست. این دفعه مثل دفعه قبل که پدرش به کربلا مشرف شد، نیست. حالا او بیشتر وابسته است. صبح تا ظهر که آقای زمانیان سر کار است کلی بهانه می گیرد. خدا کند این یک ماه خیلی به او سخت نگذرد. سلام. خیلی خیلی دیرآمدم. ببخشید. سرم خیلی شلوغ بود. از وقتی رفتیم مشهدو برگشتیم نشد که اینجا چیزی بنویسم. اما در این مدت حرف زدن زهرا از زمین تا آسمان فرق کرده. عالی شده. فردا می روم دیدار آقا و احتمالا دوشنبه می رویم مشهد برای پابوس امام مهربان. اگر عمری بود و برگشتم ان شاالله عکس های دو سفر را می گذارم. التماس دعا امروز عازم تهرانیم که فردا به مشهد برویم. دوباره آقا ما را طلبید. دوباره ما را خواست. خدا کند این سفر همراه با معرفت باشد. آن بنده خدا هم که گفتم نیاز به عمل دارد خدا را شکر پولش به لطف دوستان محیا شد و البته چند روز پیش هم عمل شد. خدا همه بیماران را شفا دهد. خبر دیگر اینکه دیروز با زهرا به راهپیمایی رفتیم. من در حال صحبت با زهرا بودم اما متوجه شدم حواسش نیست بعد از چند لحظه زهرا گفت مامان عکس! برگشتم دیدم آقای فیلم برداری از دور که ما می آمدیم زهرا را را به خاطر احتمالا چادرش و پرچم دستش سوژه قرار داده و فیلم گرفته من حواسم نبود زهرا دیده بود و حواسش پی دوربین رفته بود. البته اینها را عمه زهرا که پشت سر ما می آمد گفت. زهرا هم اگرچه کاملا شعارها را خوب ادا نمی کرد اما تقریبا با جمعیت هم صدا بود. خدایا به ما معرفت درک همه حوادث و اتفاقات پیرامونمان را بده. ان شاالله برگردیم عکسهای مشهد را خواهم گذاشت. نایب الزیاره همه خواهیم بود. ان شالله. آمدم ای شاه پناهم بده(کلیک کنید) آمدم ای شاه پناهم بده خط امانی زگناهم بده ای حرمت ملجاءدرماندگان دورمران ازدروراهم بده لایق وصل توكه من نیستم اذن به یك لحظه نگاهم بده لشكرشیطان به كمین من است بی كسم ای شاه پناهم بده درشب اول كه نهندم به قبر نوربدان شام سیاهم بده ای كه عطابخش همه عالمی جمله ی حاجات مراهم بده شاعر:حسان
نمی دانم چرا در این پست می خواهم این سوال را بپرسم اما خوبی این
فضای مجازی به همین است. سوالهایی می پرسی که جوابش را می دانی. اما انگار دلت می
خواهد پاسخ دیگرانی که هیچ وقت ندیده ای و شاید هرگز هم نبینی را بشنوی. اگر امکان
دارد دوست دارم خیلی زود پاسخ بدهید. اگر یادتان باشد آقای زمانیان در زمان بیماری زهرا نذر کرده بود که هر
سال زهرا را به پابوس امام رضا ببرد. خدا را شکر دو سال موفق شدیم این نذر را به
جا اوریم و آقا ما را طلبید اما امروز اتفاقی افتاد. همسرم گفت که بنده خدایی برای
عمل پیوند کلیه نیاز به پول دارد مقداری را جور کرده اما هنوز هم کم دارد. نمیدانم
چرا دلم گرفت. در راه دانشگاه بودم که این خبر را داد. تمام مدت جلسه امتحان اگرچه
بچه ها را کنترل می کردم اما ذهنم واقعا مشغول این مسئله بودکه آیا امکانش هست خرج
سفر مشهد را برای درمان این بنده خدا بدهیم؟ خیلی دلم می خواهد این کار را انجام دهم. برایمان این
امکان هم وجود ندارد که هم به مشهد برویم هم به این بنده خدا کمک کنیم. حس می کنم
آقا هم راضی باشد. به نظر شما چه کنم؟ بالاخره آقای زمانیان از کربلا برگشت. زهرا آنقدر ذوق زده شده بود که نمی دانست چه کند. تا چند روز از کنار پدرش تکان نمی خورد. وقتی هم آقای زمانیان سر کار می رفت کلی بهانه می گرفت. در این مدت اتفاقات زیادی افتاد. از جمله اینکه زهرا تمرکزش خیلی بهتر شده. حرف زدنش هم خیلی خوب شده. سعی می کند جمله بگوید. البته چیزهایی را که می گوید کامل و بدون غلط می گوید. بهترین لحظه برای او وقتی است که من یا پدرش با او بازی می کنیم. با خمیر بازی شکل درست می کند و با رنگ انگشتی دیوار آشپزخانه را نقاشی می کند. البته تمرکز بالایی در چیدن حجم های هندسی روی هم دارد. روز تاسوعا همایش شیرخوارگان بود. من هم به یاد همه کودکانی که بیمارند و مخصوصا پرهام ، باران و علی، زهرا را به آن مراسم بردم. یاد سالهای گذشته خودم افتادم. خیلی دلم شکست. تا مادر نباشی نمی فهمی مادر علی اصغر چه کشیده وقتی کودکت بیمار باشد تازه می فهمی چه درد جانکاهی داشته آن مادر وقتی کودکش را از دست داده است. خدا همه بیماران را به عزت و حرمت امام حسین وخاندانش شفا دهد مخصوصا بچه های بیمار را. روز تاسوعا و عاشورا زهرا چادر ملی اش را پوشید و همراه پدرش به مراسم عزاداری رفت. امیدوارم به حق عصمت خانم فاطمه زهرا (س) همه دختران ما و زهرای گلم همیشه پاکدامن و مومنه باشند. ببخشید که دیرخبر دادم. زهرا رو بردم پیش دکتر متخصص مغز و اعصاب . نوار مغزی هم گرفت. خدا رو شکر مشکلی نبود. یه سری دارو نوشت برای اینکه آروم بشه اما من نگرفتمشون. آخه شیطنتهای زهرا آنقدر نیست که بخوای براش دارو بدی. تازه بچه اگر شیطنت نکنه بچه که نیست. میشه ما آدم بزرگا. تنها مشکل زهرا اینه که خیلی تمرکز نداره. وگرنه قدرت یادگیریش فوق العادس. چند روز پیش داشت وسایل بازیش رو جمع می کرد که دیدم داره با خودش میشماره. یک ، دو ، ...صبر کردم دیدم تا ده شمرد .....خیلی حال کردم. داشتم از ذوق می مردم. البته به جای چهار می گفت زهرا!!!حالا چهار با زهرا چه ارتباطی داره من نمیدونم. آقای زمانیان که رفته بود خیلی بهانه نمی گرفت اما الان چند روزیه که حسابی کلافه شده. همش میگه بابا مهدی......هرکس هم ازش می پرسه بابات کو میگه رفت! میگن کجا رفت؟ دستش رو به علامت راهپیمایی تکون میده و میگه بر بر(یعنی مرگ بر) بعدشم میگه امام و به علامت زیارت دستش رو بوس می کنه و پیشونیش میذاره.( مثل حالتی که مهر رو بوس می کنی و به پیشونی میذاری ) امشب موفق شدیم با وب کم ببینیمش. زهرا کلی ذوق کرد و همش صداش می کرد. روزی یکی دوساعت فقط برای انجام تمرینها وقت میذارم. امیدوارم تا آخر هفته که پدرش برمی گرده تغییراتش چشمگیر باشه. ممنون از لطف همه. کربلا واژه ای که هرکس با شنیدنش ناخودآگاه دلش می گیرد. انگار این واژه همه همه غم های عالم را با خود دارد. شاید به همین دلیل است که خیلیها وقتی گرفتارند یاد کربلا می افتند. چه آن روزها که رفتنش آرزویی دست نیافتنی بود و مرزها بسته و چه امروز که خیل مشتاقان به سوی آن سرزمین روانه است. اما بیشتر از همه اینها فکر می کنم معرفت نسبت به کربلاست که می تواند ما را به آنجا وصل کند. دیروز آقای زمانیان(پدر زهرا) رفت. برای ماموریتی یک ماهه. اگرچه جایش خیلی خالیست اما واقعا لیاقتش را دارد. خیلی سفارش کردم برای شفای بیماران مخصوصا کودکان دعا کند. نام چندتا را بردم بعد گفتم برای همه آنهایی که التماس دعا دارند و ما نمی شناسیمشان هم دعا کن، کلی به من خندید. غروب زنگ زد و گفت که در هتلی نزدیک حرم حضرت عباس مستقر شده دلم شکست. دوباره یادآوری که دعا فراموش نشود. جایش خیلی خالیست. آدم وقتی از چیزی دور می شود تازه قدرش را می فهمد. من و زهرا این فراق را به خاطر همه خوبیهایش و به خاطر همه محبتهایش تحمل می کنیم. مردی که من می توانم در تمام سختیها به او تکیه کنم. آنقدر به او ایمان دارم که نمازهایم را به او اقتدا کنم. خدا را شکر به خاطر چنین نعمتی. این پست را نوشتم تا هرکس که حاجت خاصی دارد در دل بگوید و من هم از او بخواهم برای همه کسانی که حاجتمندند دعا کند. شما هم دعا کنید عشق من هم به سلامت برگردد. در این پست می خواهم از تجربیات دوستان استفاده کنم. همانطور که اغلب
دوستان می دانند الان زهرا گلی ما 3 سال و یک ماه دارد.اما مشکلی که هست
هنوز خوب حرف نمی زند. ناگفته نماند قبل از عمل یعنی حدود 6 ماهگی کلمه
هایی مثل بابا، دَدَ، ماما و کلماتی از این دست را به راحتی بیان می کرد.
اما بعد از عمل همان حرفها را که نگفت هیچ کلمه ای را هم تلفظ نمی کرد. به
تدریج وضعیتش بهتر شد. الان بیشتر کلمات را فقط کلمه ای ادا می کند. بابا
مهدی، بابا اومد، بابای من و چند دوکلمه دیگر. سال گذشته بردم گفتار
درمانی. چندجلسه هم بردم اما چون خیلی بازیگوش بود اصلا توجه نمی کرد.
دیدم فایده ای ندارد نبردم. هرچه سعی می کنیم کلمات را برایش تکرار کنیم
حتی به صورت بازی اما او حواسش به چیز دیگری جلب می شود. اگر در اتاق بدون
وسیله هم باشیم با خودش بازی می کند. همه مفاهیم را می فهمد. مثلا چند رو
پیش پلنگ صورتی نگاه می کرد گربه از بالا افتاد سریع آمد و گفت: افتاد
مرد!! یا وقتی کاری از او بخواهیم انجام می دهد. همه کارهایش را با ایما و
اشاره انجام می دهد. حتی در کارها و جمع آوری وسایل خیلی کمک می کند. هفته گذشته قسمت شد یک سفر کوتاه به شیراز داشته باشیم. عقب ماشین رو با متکا و پتو پر کردیم تا زهرا راحت باشد. در طول مدتی که داخل ماشین بودیم فقط جستو خیز داشت یا می خوابید. اما به محض اینکه از ماشین پیاده می شدیم باید دنبال زهرا می دویدیم تازه اگر می توانستیم پا به پاش بدویم!!! سه سال است فرشتهای كوچك و آسمانی در كنار ماست. فرشتهای كه همه وجودش مرا به یاد خدا می اندازد. سه سال است هر روز و هرلحظه كه به زهرا نگاه می كنم یاد عظمت كسی میافتم كه او را ما بخشید. هر بار كه چشمانش را نگاه می كنم اشك در چشمانم حلقه میزند و او كه فكر میكند من از دست او ناراحتم سعی میكند با حركات شیرین مرا بخنداند. سه سال است كه لبخند خدا را میبینم و با تمام وجود نگاهش را روی زندگیام حس میكنم. چقدر خوب است كه مفر و پناهی مثل خدا داریم. امروز خیلی فكر كردم تا درباره این سه سال چیزی بگویم اما دیدم بهتر است كه فقط و فقط خدا را شكركنم به خاطر همه لطفها و مهربانیهایش. خدایا به اندازه بزرگی و عظمتت شكر و تو را سپاس به خاطر آرامش و همه آن چیزهایی كه نخواسته ایم و تو داده ای و به خاطر همه آن چیزهایی كه نادانسته خواسته ایم و تو نداده ای. این آرامش را مدیون حضور تو هستیم.می دانم كه تو هیچ گاه سایه مهربانی ات را از سر بندگانت كم نمی كنی اما كاری كن كه ما در زیر این سایه بمانیم و با غفلت به آن پشت نكنیم. وقتی به همسرم گفتم برای زهرا وبلاگ جدیدی درست كردم خوشحال شد. اما وقتی اسم وبلاگ رو گفتم حسابی خندید و گفت فكرش را بكن فرشتهها همه اینقدر شیطنت داشته باشند چه خبر میشود!! راست میگه شیطنت های زهرا به حدی است كه باور كردنی نیست. در پس چهره آرامش طوفانی داره كه نگو نپرس. خدا رو شكر به خاطر شیطنتش. به خاطر سلامتيش كه می تونه اونقدر فعالیت داشته باشه كه وقتی همسرم ورزش می كنه اونم پا به پاش می دوه و خسته نمیشه. خدا رو شكر كه من می تونم از دست شیطنتهاش كلافه بشم و خیلی اوقات از فرط عصبانیت بخندم. بزنم به تخته زور زیادی هم داره. وسایلی رو جابه جا می كنه كه گفتنش ممكنه باعث بشه خودم چشمش بزنم. اما همه اینها باعث نمیشه كه اجازه بدم به خودش یا كسی آسیبی برسونه یا حتی موجبات لوس شدنش رو فراهم كنم. البته باید بگم در عین شیطنت به حدی روحش لطیفه كه نگو. از شنیدن آهنگهای غمگین گریه می كنه. هر بچه ای كه گریه كنه اونم اونقدر باهاش گریه می كنه كه طرف خودش كوتاه میاد. سریال فاصه ها كه تموم بشه باید فوری كانال رو عوض كنیم وگرنه به خاطر تيتراژ پايانی مراسم گریه داریم. خلاصه این دختر ما برای خودش حكایتی داره. سلام به همه دوستان. 











در انجام کارها اعتماد به نفس بالایی دارد. در شناخت وسایل اصلا مشکلی
ندارد. یک بار که سرما خورده بود و دکتر بردیم دید که از هرکدام از وسایل
چه استفاده ای می کند. چند روز پیش که دوباره سرما خورده بود وقتی دکتر
بردیم اول رفت روی ترازو، بعد به دکتر اشاره کرد گوشی روی سینه اش بگذارد
و سپس به گوشش اشاره کرد که گوش را هم معاینه کند. اگر توجه نکنیم تا
مجبور شود حرف بزند عصبانی می شود و جیغ می زند که فکر می کنم باعث لجبازی
می شود. فقط مشکل در حرف زدن دارد که واقعا نگرانم کرده. البته قصد دارم
دوباره او را به گفتار درمانی ببرم چون سال گذشته خیلی بچه بود. اما از
شما که تجربه دارید دوست دارم کمک بگیرم. امیدوارم راهنمایی کنید.



برای اینکه زهرا راحت باشد کفش راحتی برایش پوشیدم. وقتی وارد حیاط ارگ کریم خان شدیم آقای زمانیان با تعجب پرسید پس کفشاش کو؟!!
در حالی که دست زهرا را گرفته بودم با تعجب به پاهایش نگاه کردم دیدم اثری از کفش نیست. گفتم شاید به علت شلوغی و سریع راه رفتن ما
کفشهایش جا مانده. آقای زمانیان برگشت تا مسیری که آمده بودیم را نگاه کند چند لحظه بعد خنده کنان با کفش برگشت و گفت که جلوی در ورودی بوده. اما وقتی خواستیم وارد امارت شویم با تعجب دیدم که زهرا کفشهایش را با ناز از پا بیرون آورد و کنار هم جفت کرد!! تازه فهمیدم این فرشته کوچولو چون می خواسته به خانه وارد شود و در ورودی هم سقف داشته به خیال کودکانه اش باید کفشهایش را بیرون بیاورد.!!!![]()
![]()
ای کاش دنیای ما هم به همین پاکی دنیای بچه ها بود. صادق و صمیمی!!نصفه روزی که وقت داشتیم به زیارت شاه چراغ و دیدن آرامگاه حافظ، آرامگاه سعدی، ارگ کریم خان و تخت جمشید رفتیم. خیلی خوش گذشت و جای شما خالی.
/cake3salegi.jpg)






در توضیح كوتاهی باید بگویم زهرای من فرشته كوچكی است كه در ۵ شهريور ۱۳۸۶ به دنيا آمد اما ناخواسته درگير دردی در سينه كوچكش شد اما خدا با عنایت خود او را به من و همسرم دوباره در ۱۸ اسفند ۱۳۸۶ بخشید. در وبلاگ دلنوشتههای يك مادر به تفصیل در این مورد نوشته ام. اما در این وبلاگ می خواهم از 3 سالگی به بعد زهرا بنویسم. البته زهرا 5 شهریور 3 ساله می شود.
امیدوارم وقتی بزرگ شد قدر خودش را بداند و همیشه سپاسگذار خدای مهربان باشد. امیدوارم دوستان خوبی كه در وبلاگ قبلی به من سر می زدند را باز هم اینجا داشته باشم.
» قرار ما به بی قراری است............
» برای یادآوری به خودم..............
» محبت های خدا تمام نشدنی است.........
» زهرا در حال رفتن به جامعه القرآن
» برنامه های جدید زهرا..........
» تولدچهارسالگی..................
» وقتی به بن بست می رسیم............
» آنجا که همه آرزویش را دارند........
» دیر آمدم........
| Design By : Pars Skin |





